تبليغاتX
سرنوشتم را به یاد آور
دیگه نمیتونم بنویسم، نصف پستام از بین رفت، من خسته ام، خیلی

شاید یه جای دیگه، برام دعا کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت توسط بهنوش

شرمنده ام، اصلا فکر نمیکردم کسی سراغ وبلاگ نوپای من رو بگیره

میام میگم چی شده

اتفاق بدی نیفتاده، یعنی اتفاق خاصی نیفتاده

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت توسط بهنوش |


وقتی درگیر مسائل روزمره و غصه های همین الانت هستی، خیلی سخته که بخوای به گذشته نگاه کنی و اتفاقات شیرین و تلخ گذشته رو یادآوری کنی، گاهی تصور میکنم سالها از اون ماجراها گذشته طوری که هیچ کدوم از جزئیات رو به خاطر نمیارم، گاهی هم فکر میکنم همین دیروز بود که فلان شد و لحظه لحظش به صورت تصویری یادآوری میشه.

من دختر راحتی بودم و خانواده ی آزادی داشتم که در چارچوب اصول خودشون زندگی میکردن، هیچوقت چیزی رو از پدر و مادرم پنهان نمیکردم، یعنی طوری با هر دومون (من و داداشم) برخورد کرده بودن که از گفتن حقیقت نترسیم، خوب منم مثل همه ی همسن و سالهام دوست پسرایی داشتم که میشه گفت همون عشقهای گذرای دوره ی نوجوونی بود، آتشین و زودگذر و همراه با تنوع طلبی، واقعا همه ارتباطاتم با کنترل خانواده بود، به همین خاطر هیچوقت از خطوط قرمز عبور نمیکردم، چون همیشه یک عقل و فکر برتر به کارهام نظارت داشت.
سال دوم دبیرستان بودم که همایشی (یه همچین چیزی) مرتبط با رشته امیر در دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شده بود، دوست پسرم هم که از فامیل دور بود، در همون دانشگاه درس میخوند و ما اون روز کذائی دست تو دست هم اطراف دانشگاه میگشتیم، و خوب قابل حدس که امیر ما رو دید، یک لحظه چشم تو چشم شدیم، واقعا اون لحظه متوجه نبودم دارم چیکار میکنم، مثل کسی بودم که کار خلافی انجام داده باشه و غافلگیر شده باشه، در صورتیکه مامان بابا و بهنام باخبر بودن، اما جلوی امیر کم آوردم، شاید به خاطر خصوصیات اخلاقی که ازش سراغ داشتم، منظور از نگاهش رو نفهمیدم، فقط میدونم طوری نگام کرد که دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم تو، خیلی بچگانه از جلوی چشمش فرار کردم، همون چند ثانیه یلی واسم سخت گذشت، به چشم حقارت بهم نگاه کرد، کسی که بعد از چند سال رفت و آمد مثل بهنام واسم عزیز شده بود و رابطه ی اون هم با من خیلی خوب بود، تا اون روز نمیدونستم اینقدر نظر امیر نسبت به خودم واسم مهمه، اون روز گذشت و من دیگه امیر رو ندیدم، ارتباطش با بهنام مثل سابق بود، اگر هم مشهد میومد دیگه به ما سر نمیزد و فقط تلفنی با مامان و بابا صحبت میکرد، اون دوستم همون سال از ایران رفت و رابطه ی ما هم تموم شد.
اینجا باید توضیح بدم که گهگاه برای تعطیلات یا مامان بابا برای مسائل کاری تهران میرفتیم، امیر و خانوادش خیلی اصرار میکردن که شده یه وعده مهمون اونا باشیم، اما خوب مامان بابا هر بار به یه طریقی طفره میرفتن، که فرصت نیست و انشاا... دفعه بعد، دلیلشون هم این بود که بهنام گفته بود اینا چه جورین و شما معذب خواهید بود، حالا بعدا مفصل راجع به خانواده امیر می نویسم، مامان هم خیلی یه دنده بود و هیچوقت حاضر نمیشد به خاطر یکی دیگه چادر سرش کنه و یا پوشش رو عوض کنه و اینو اهانت به خودش تلقی میکرد، که البته من هم کاملا باهاش موافق بودم و هستم، اون سال گذشت و عید نوروز ما می خواستیم بریم تهران و دیگه بهنام نیومد خونه و قرار شد با هم برگردیم، وقتی رفتیم باخبر شدیم که چند روزیه امیر بیمارستان بستریه به خاطر یک بیماری مادرزادی، پسرا هم که معمولا هیچی رو تعریف نمیکنن و مامان بابا کلی با بهنام دعوا کردن که تو نباید به ما بگی؟ ما نباید یه احوال پرسی از پدر و مادر امیر میکردیم؟ این شد که یه روز رفتیم بیمارستان عیادتش، یادمه پدرش و دامادشون پیشش بودن، اول که وارد شدیم گرم احوالپرسی بودیم و خوب اطراف توجهم رو جلب کرد و چند ثانیه یی طول کشید تا متوجه امیر بشم، می تونم بگم آنچنان جا خوردم از دیدین اون آدمی که روی تخت دراز کشیده بود که ناخواسته گفتم واااااای و دستم رو گرفتم رو دهنم و اشکام ریخت پایین، من کلا آدم خیلی خیلی احساساتی هستم و اگه یه غریبه رو در اون حال میدیدم هم همین عکس العمل رو نشون میدادم چه برسه به امیر، پسری با اون قد و هیکل چهارشونه، آب رفته بود، هیچی ازش باقی نمونده بود، صورتش نصف شده بود، مثل همیشه مهربون و دوست داشتنی بود و بهمون لبخند میزد و کلی سر به سر من گذاشت که نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم، میگفت شیطون راستش رو بگو برای چی گریه میکنی؟ الکی منو بهونه نکن، دیگه از اون بغض و ناراحتی چند ماه پیش اثری نبود، هممون به شدت متاثر شده بودیم، با مامان که اگه یه کلمه دیگه حرف میزدیم اشکاش میریخت، به زور خودش رو کنترل کرد تا از اتاق اومدیم بیرون زد زیر گریه. بهنام واسمون گفت که هرازگاهی دچار حمله میشه و یه مدت بستری میشه و جای نگرانی نیست، البته گویا اونبار خیلی شدیدتر بوده، نیمه های تعطیلات نوروز بود که ما برگشتیم مشهد چون مهمون داشتیم .
بهنام تلفنی با امیر تماس داشت و گویا اواخر تعطیلات مرخص شده بود، خیلی خوشحال شدم، هیچوقت یادم نمیره روزی که خودش تماس گرفت که از مامان بابا تشکر کنه من گوشی رو برداشتم، اینقدر تحت تاثیر صداش قرار گرفته بودم و تصویر اون روزش تو بیمارستان جلوی چشمم بود که اشکام میریخت و نمیفهمیدم چی داشتم میگفتم، وای امیر خودتی، خوبی؟ تو رو خدا راستش رو بگو، حالت خوبه؟ وای خدا رو شکر، دلمون واست یه دنیا تنگ شده.... امیر واقعا تو خانواده ی ما جایگاهی پیدا کرده بود و مثل بهنام دوستش داشتم،بهم گفت دختر چقدر تو دوست داشتنی هستی، هرگز تپش قلبم و حرفهای ساده یی که رد و بدلشد رو در اون لحظات فراموش نمیکنم،  شیرین ترین خاطرات رو در بدترین لحظات دارم یادآوری میکنم.
 
باران ...
 اینچنین دل مرا بردی ... باران ...
               دم به دم مرا تو آزردی ... باران ...
                                   سرنوشتم را به یاد آور ... باران ...
                                                       سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هماوازم
باز هم آمدی تا بر سر راهم ... آی عشق ... میکنی دوباره گمراهم
دیریست قلب من از عاشقی سیرست ... خسته از صدای زنجیر است ،خسته از صدای زنجیر است...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت توسط بهنوش |

نمیدونم چطور باید شروع کنم، آدم وقتی به ستوه میاد و درمونده میشه به هر چیزی و هر کسی متوسل میشه تا شاید از اون معرکه نجات پیدا کنه، من هم یه جورایی به اینجا پناه آوردم، دلم میخواد از دوستانی که مدتهاست وبلاگاشون رو میخونم دعوت کنم بیان، شاید یکی این وسط بتونه کمکی بکنه.

بهتره از اول راجع به خودم و خانوادم بگم،هر چی میگم بابت یک آشنایی ابتدایی راجع به خانواده خودم و همسرم هست که شاید بعدها لازم باشه، بهنوش هستم، ۲۱ ساله و ساکن تهران، با پدر و مادر و برادر بزرگترم در مشهد زندگی میکردم، در یک خانواده تحصیلکرده و مرفه بزرگ شدم، ۱۸ سال زندگی راحت و ایده آل در یک خانواده گرم و بسیار صمیمی، داداشم که ۵ سال از من بزرگتره وقتی من دانش آموز راهنمایی بودم، در یکی از دانشگاه های تهران قبول شد و به تهران اومد، اوایل خوب برای ما که نه تنها خودمون بلکه اقوام هم کم جمعیت بودیم سخت بود، خیلی تنها شده بودم و خونه از سر و صداهای ما دو تا آروم گرفته بود، چون دانش آموز بودم و تا عصر مدرسه و بعد هم کلاسهای مختلف میرفتم خیلی زود به اوضاع عادت کردم، خوب بهنام هم تابستونا میومد مشهد و دیگه مشکلی نبود، اما این عدم حضور چند ساله ی بهنام و تک بچه شدن من، یه خرده شخصیت خودمحوری بهم داد، داداشم پسر زود جوشی بود و دوستای زیادی داشت، من هم با همشون دوست بودم و چون بچه بودم باهام راحت بودن، گاهی که میومد مشهد دوستان و هم دانشگاهی هاش رو هم با خودش میاورد و خونه ما شده بود هتل دوستان بهنام که واقعا یکی از اون یکی با شخصیت تر و دوست داشتنی بودند، مامان و بابا هم با روی باز ازشون استقبال میکردن و البته ما هم هروقت میومدیم تهران حسابی واسمون سنگ تموم میگذاشتن، ما دخترا معمولا بر خلاف پسرا گروههای دوستی کم جمعیت تری داریم که همه تو اون گروه از نظر فرهنگی و خانوادگی و ... بهم نزدیکیم، بر خلاف پسرا که بین دوستاشون از هر قشری و هر تیپ و قیافه یی میشه دید، دوستای بهنام اکثرا مثل خودش بودن، تیپ های فشن و امروزی و خیلی شر و شیطون، بین دوستان هم دانشگاهیش یکی که اولین بار که اومد خونه ی ما خیلی توجه هممون رو به خودش جلب کرد، پسری بود به نام امیر، با ظاهری ۱۸۰ درجه متفاوت با بهنام، ته ریش، موهای ساده و مرتب، بلوز مردانه و شلوار پارچه یی، خیلی مرتب و خوش تیپ و جدا جذاب و خوشگل بود، اما در اولین دیدار به وضوح هم من و هم مامان و بابا تعجب کرده بودیم که بهنام با همچین کسی اومده خونه و میشد تفاوت برخورد هممون رو دید، یه جورایی رسمی تر بودیم و کمتر شوخی میکردیم، اما میتونم بگم ۱ ساعت هم نشد که فضا به فضایی صمیمانه تر و راحتتر از اون روابطی که با دوستان قدیمی بهنام داشتیم تبدیل شد، امیر پسر فوق العاده خوش صحبت، جذاب و صمیمی بود، و یه مورد که خیلی جلب توجه میکرد، صدا و لحن حرف زدنش بود، نمیدونم چطور توصیف کنم، صداش یک طنین خیلی خاصی داشت، وقتی حرف میزد ناخودآگاه هممون سکوت میکدریم و جدا لذت می بردیم، طوریکه من تا یه مدت دپرس شده بودم که چرا صدای من اینطوریه و کلی عیب رو صدای خودم میگذاشتم. من قبلا صدای امیر رو از پشت تلفن شنیده بودم، هرگز فکر نمیکردم اون صدا مال این آدم باشه، البته باید بگم اون ظاهر مذهبی و ته ریش روی من یکی تاثیر خوبی نداشت، خاطره های بدی که شاید هممون از این تیپ ها داشتیم واسم تداعی میشد. تا یه مدت به بهنام میگفتم اون دوست بسیجیت، جای اینکه بگم امیر یا آقای فلانی.
مشخص بود بهنام هم خیلی با امیر صمیمی شده و خیلی قبولش داره، خیلی ازش تعریف میکرد، واقعا این بشر تونسته بود تو همون اولین ملاقات جای خودش رو تو دل مامان و بابا و البته من باز کنه، من هم که بچه بودم و همون ارتباطی که با همه دوستان بهنام داشتم با امیر هم داشتم و خیلی زود صمیمی میشدم، اما یه جورایی نمیشد به اون زیاد نزدیک شد، یه حریم نامرئی دور این آدم کشیده شده بود، نمیدونم چطور منظورم رو بگم، از همون روز اول معلوم بود در عین صمیمیت با خانواده من، معذب، که بعد از طریق داداشم متوجه شدیم به خاطر پوشش مامان و البته من بوده، خوب مامان پیش دوستای امیر حجاب نداشت، مثل پسرای خودش بودن دیگه، من هم که اصلا بچه بودم و جلوی هیچکس روسری نمی پوشیدم، به همین خاطر اون مدتی که مشهد بود کمتر میومد خونه ی ما و اگه میومد میرفت تو اتاق بهنام، شبا هم خونه فامیلش میموند اکثرا،شاید حالا منظورم رو از اون حریم نامرئی بهتر متوجه بشید، بدون اینکه کسی بهمون بگه و یا حتی غیرمستقیم اشاره یی بهمون بشهف من و مامان وقتی امیر اونجا بود، بیشتر رعایت میکردیم، من سعی میکردم حتما شلوار داشته باشم که کم کم روسری هم بهش اضافه شد، خوب آدم دوست داره مهمونش راحت باشه، خصوصا مهمون عزیزی مثل امیر که واقعا بعد از چندین بار برخورد مامان بابا مثل من و بهنام دوستش داشتن.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت توسط بهنوش |

سلام

چند هفته پیش وبلاگی که به تازگی  ساخته بودم پیش همسرم لو رفت و مجبور به حذفش شدم، وبلاگ جدیدی ساختم و اینبار دلم میخواد در آرامش بنویسم، بنابراین از اسامی مستعار استفاده میکنم و حتی المقدور میخوام ناشناس بمونم.

بهنوش هستم ، از زندگی خودم و همسرم می نویسم، تنهایی و نیاز مبرم به یک هم صحبت منو مجاب کرد به دنیای مجازی پناه بیارم و البته میدونم باید خیلی محتاط باشم تا مثل خیلی از دوستانی که وبلاگشون رو مدتها میخوندم توسط دوست و آشنایی شناخته نشم و مجبور به ترک دوباره ی وبلاگ.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت توسط بهنوش |